خرید بک لینک
385 روزه که صداتو نشنیدم :) در زمان حاضر 385 روزه که صدات رو نشنیدم و سکوت کردی سکوت کردی و من رو تو قعر یه چاه یه تونل، تو تاریکی تنها گذاشتیتو که فکر میکردم همدم همیشگیمی دیگه فقط یه خاطره ی بی تکراری که گاهی ازش متنفر میشم، گاهی دلم براش تنگ میشه، گاهی میخام زنگش بزنم و بگم که چی شد اون 13 سال و اندی ، بپرسم چطور تونستی دووم بیاری، بگم پس چی شد قرارمون سال 2030 ساعت 20.30، گاهی میگم اگه زنگت بزنم ارامشت خراب میشه، سکوت میکنم، گریه میکنم، و میام اینجا گاهی برات مینویسم بلکه دلم آر

برچسب: نویسنده: نیما رضایی تاريخ: چهارشنبه 15 مهر 1405 ساعت: 16:58

بارون مورچه

مدتیه بزرگترین فوبیاهای زندگیم زده بالا

بارون مورچه

و اینجا همه ترس‌ها چند برابر بزرگتره

و من دیشب وقتی که داشتم موهامو سشوار میکشیدم و به جنازه هاشون نگاه میکردم، عر میزدم

و امروز بخاطر اینکه اتاقم بوی سم میداد، کلا رفتم دانشگاه و وقتی شب اومدم دیدم جنازه هاشون شده بالای صدتا

چندش آورترین صحنه ی روزهای اخیر عمرم بود

متنفرم ازتون

برچسب: نویسنده: نیما رضایی تاريخ: چهارشنبه 15 مهر 1405 ساعت: 16:58

هامبورگ با طعم عدس پلو با سس کوکونات بعد از چندین روز بدو بدو و استرس و جابجایی و تو قطار بودن و خونه و تهیه رفتن، دیروز تونستم بشینم و استراحت کنم و بگم آآآخیش اومدیم هامبورگ، چند روزی میشه، اول یه air bnb گرفتیم تا خونه ی آقای S رو تحویل بدن، یک سپتامبر اومدیم خونه گوگولی خوشگلش، و این چند روز حس دخترای تازه عروس داشتم که خریداری خونه میکنن شام میپزن تا شب آقای همسر از سر کار خسته باید خونه :)))))حس مسخره ای بود، و البته تجربه ای تازهو خوشبختانه شنبه و یکشنبه ها قرار نیست من اشپزی

برچسب: نویسنده: نیما رضایی تاريخ: چهارشنبه 15 مهر 1405 ساعت: 16:58

خوشا این روزا تو هامبورگ امروز زندگیم قشنگ بود تو مسیر کنار رودخونه هامبورگ با پارتنرم قدم میزدیم و بستنی میخوردیم و چیک و چیک عکس میگرفتیم و از توی اون لحظه بودن لذت میبردیمحال خوبکنار یار خوببا یه هوای خوب و افتابیغروب اومدیم تو بالکن خونه برا اولین بار نشستیم و کیک گردویی که از کنار رودخونه گرفته بودیم رو خوردیم با چایی ایرونی که من دَم کرده بودمریسه هایی که از امازون سفارشه بودم و سولاری شارژ میشد رو دیشب نصب کرده بود رو دیواره ی بالکنی و امشب نور ملایم خوبی میداد :)امروز عصر بل

برچسب: نویسنده: نیما رضایی تاريخ: چهارشنبه 15 مهر 1405 ساعت: 16:58

هم خونه به‌روز روزایی که دارم تجربه میکنم برام نوینه یه سبکی از زندگی مشترک که هم توش احساس امنیت دارم هم گیجمهم نیاز به کمک دارم هم باید کمک کنمهم حس نیاز به تنهایی دارم هم حس بودن کنار کسی که دوسش دارمهم حس دوست داشته شدن دارم، هم حس موجودی که هست، فقط هستبشدت حس میکنم زندگی انسان و مغز انسان پیچیده استو بشدت با مامانم احساس هم دردی میکنم الانهم احساس ضعف دارم هم حس قدرتپ ن:: بعنوان کسی که میتونه انگلیسی با پارتنرش دعوا کنه و غر بزنه حس خوبتری دارم :دی ولی خب خسته شدم یه کم

برچسب: نویسنده: نیما رضایی تاريخ: چهارشنبه 15 مهر 1405 ساعت: 16:58

بقول عباس کیارستمی، عشق تاریخ انقضا داره میدونی اینکه میدونم هر رابطه ای تهش، تمومه، غم انگیزهتموم رو می فهمی چی میگم دیگههمینکه بعد 20 سال مثلا میبینی با بچه 17 ساله دیگه روابط مثل قبل نیستهمینکه بعد 13 سال مثلا میبینی طرف کات میکنههمینکه بعد یه سال دیگه هیچی مثل اولش نیستو منی که معتقد بودم اگه تو رابطه ای حالت خوب نیست نباید خیانت کرد و باید کشید بیرون،

برچسب: نویسنده: نیما رضایی تاريخ: چهارشنبه 15 مهر 1405 ساعت: 16:58

صفحه بندی